نقطه
اثر مداد سیاه روی کاغذ شاید یه گودال کوچیک روی کاغذ شاید نقطهای عطف توی روزهای به ظاهر سفید شاید مرکز یه زندگی شاید کسی که پایان دهندهٔ همه چیز و شاید من
آدمی مثل نقطه سیاه با شخصیتی پایان دهنده با امید به یه نقط عطف توی زندگی و شاید اثر مداد سیاه خدا روی زمین
بی راهه
گیج شده بود نمیدونست به کدوم طرف بره نمیدونست از کجا به اینجا رسیده نمیدونست اینجا که ایستاده کجاس فقط میدونست که تنها نیست ولی تنهاس میدونست که خودش نیست نمیدونست کیه نمیدونست چی میخواد بشه فقط میدونست وقتی اون بود احساس میکرد که شاید خودش نباشه حالا که اینه احساس میکنه که دیگه اصلا خودش نیست
سرشو با چیزی دیگه گرم میکرد به این فکر میکرد که چقدر خستس اگه میدیدیش نمیفهمییدییی اما خسته تر از اونی بود که فکرشو بکنی
از خندههای الکی خسته شده بود از اینکه همیشه ماسک یه آدم خوشحال رو بزنه خسته شده بود از اینکه همیشه خوشحال باشه خسته شده بود از اینکه اصلا خوشحال نباشه ولی انگار خوشحاله خسته شده بود
همیشه میدونست میخواد در آینده کجا باشی اما الان احساس میکرد که داره یه راهی میره که دیگه به اون جا نمیرسه راه نبود بی راهه بود
ثانیه ها
روی ثانیهها قدم میزنم و به گذر ثانیهها از زیر پام نگاه میکنم میتونم اثر محو رد پاهامو روی ثانیهها ببینم نمیدونم قبلا روشون راه رفتم یا نه همه چی محو همه چی تو یه هاله کمرنگ فرو رفته با دیدن یه سایه روی ثانیهها سرمو بلند میکنم یه شبح میبینم نه یه شبح نیست واقع ای تر از یه شبح نمیدونم چیه معلوم نیست آدم یا حیوونه نمیتونم تشخیص بدم چرا همه چی محو؟ چرا همه چی تو یه حال فرو رفته؟به خودم نگاه میکنم هیچی نمیبینم اصلا من چیم ؟ من کیم؟ از کجا اومدم؟ کجا دارم میرم؟
یه نور از سمت چپ میبینم اما یه نور دیگه از سمت راست میاد و اونو خنثی می کنه یه تونل میبینم فقط برای یک ثانیه اما سریع نا پدید میشه همه چیز سیا ه سفید میشه مربع های سیا سفید اما یک دفعه یه صورت میبینم یه صورت سیاه داره بهم نزدیک میشه یه وحشت سر تا پامو میگیره میتونم لرزش قلبمو حس کنم میتونم خیسی قطرهٔ عرقو رو پیشونیم حس کنم میتونم لرزش دستمو حس کنم نزدیکو نزدیک تر میشه.........
